Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


نوشته های شیوا

ما بالاخره ویزای استرالیا مون آمد. فقط باید یک بار به استرالیا سفر می کردیم. آن وقت ‍‍‍‍۵ سال اجازه اقامت داریم. برای همین برای تعطیلات پاییزی چند بلیط هواپیما گرفتیم. البته آن وقت فقط ۱۰ روز توی سیدنی هستیم و قطعا نمی توانیم همه ی دیدنی های آن جا را ببینیم. به نظر من ما باید کمی بیشتر می ماندیم. استرالیا خیلی دیدنی های جالبی داره. خیلی هم قشنگه. من از هر کسی که پرسیدم هم همین را گفت. تازه یک عالمه هم راهشه. البته فکر می کنم این سفر بعد از سفر های درهم برهم پر ماجراترین سفری بود که تا به حال رفته ام!

روز پرواز(۲۴ اکتبر):

بعد از مدت زیادی هیجان سفر بالاخره روز پرواز رسیده بود. ما ۴ ساعتی توی قطار بودیم. توی این شهر جدید که اومده بودیم قطار ها و اتوبوس ها همیشه سروقت نبودند. اما توی ماینز هیچ چیزی دیرتر یا زود تر از باید می امد. تازه ما باید از فرودگاه فرانکفورت می رفتیم. و فرانکفورت به ماینز خیلی نزدیکه. من کلا خیلی ناراحت بودم که قبل از اینکه بیایم اشتولبرگ نرفتیم.

توی قطار حوصله مان سر رفت. اما توی هواپیما خیلی کم. جلوی همه ی صندلی ها یک مانیتور بود. آدم می توانست بازی کند، آهنگ گوش کند و فیلم ببیند. حتی یک دوربین به جلو و عقب هواپیما بسته بودند، و آدم می توانست بیرون را ببیند، بدون اینکه کنار پنجره باشد. ما می توانستیم اطلاعات سفر را هم کامل ببینیم. ما خیلی خوش حال بودیم چون تا به حال در همچین هواپیمایی نرفته بودیم. من تمام وقت را کارتون و فیلم دیدم. ۶ ساعت پرواز تا دوبی بود، بعد تازه ۱۳ ساعت تا سیدنی. ما وقتی هواپیما می نشست از دوربین ها دیدیم.

روز پرواز ۲ :

در فرودگاه دوبی شب بود. و ما تقریبا خسته بودیم. یک خرده فروشگاه ها رو تماشا کردیم. بعد هواپیما زود آمد. من در هواپیما خوابیدم، وقتی بیدار شدم دیدم برایمان به وقت سیدنی صبحانه آورده بودند! غذا خوب بود، ولی نه خیلی عالی. وقتی غذایم تمام شد دوباره فیلم دیدم. خلاصه کار جالبی نکردیم، درست مثل قبلی. فقط کمی بیشتر و خسته کننده تر.

شب که رسیدیم، یک دوست ایرانیمان با ماشین رسوندتمون خانه ی یک دوست ایرانی دیگرمان. هوا سرد بود، برعکس تصور من از سیدنی! وقتی رسیدیم، من که خسته بودم زود خوابم برد.

روز ۱ :

ما قبلا از اینترنت در آورده بودیم کجا برویم. برنامه اتوبوس رو که دیدیم و صبحانه خوردیم رفتیم بیرون. بیرون هوا عالی بود. دور و بر خانه پر از گل و گیاه زیبا بود. ایستگاه اتوبوس فقط یک تابلوی ایست بود که رویش یک کاغذ چسبیده بود که رویش نوشته بود ایستگاه اتوبوس. اتوبوس و قطار هاش تقریبا شبیه آلمان بودند. ما اول دنبال china town گشتیم. همه آن دور و بر چینی بودند. آنجا پر بود از مغازه های چینی. نهار یک غذای دریایی چینی خوردیم. البته شایان چیزی نخورد، چون غذای چینی دوست ندارد. گشتیم دنبال غذای غیر چینی، که این کار اون دور و بر خیلی سخت بود. آخر سر رفتیم یک جایی شایان شنیتسل خورد. من هم رفتم فروشگاه های آنجا را نگاه کردم. بعد رفتیم از یکی از مغازه های چینی شیرینی خریدیم. آخر در آلمان هیچ جایی چنین چیزی پیدا نمی توان کرد! بعد رفتیم china garden . در راه یک مونوریل دیدیم. وقتی به ‌آنجا رسیدیم ۱۵ دولار پول ورودی دادیم و رفتیم تو. یک منظره زیبایی بود با یک دریاچه. ساختمان های کوچک چینی هم کنار آن. ما شیرینیمان را آنجا خوردیم و کیف کردیم. هرچند که می دانستیم از این زیباتر زیاد می بینیم.

بعد کمی در شهر قدم زدیم و کلیسا را دیدیم، تا به botanic garden رسیدیم. یک جای خیلی زیبا پر از گل و گیاه بود. پرنده های خیلی زیبایی هم بودند که درست نمی دیدیمشان. یک کم جلو که رفتیم یک درخت بزرگی بود که کنارش نوشته بود درخت آرزو ها که مردم قبلا فکر می کردند که آرزو برآورده می کند. من آرزو کردم که بالاخره از آن المان مسخره بیایم استرالیا زندگی کنیم. البته من همچین به براورده شدنش امیدوار نیستم. بعد آنجا کمی قدم زدیم. از آنجا  Opera house  معلوم بود و ما هم تا آن جا رفتیم. بعد هم رفتیم کنارش جایی نشستیم. از آن جا Harbour bridge به خوبی دیده می شد. کمی بعد با قطار و اتوبوس به خانه برگشتیم.

روز ۲

آن روز هم می دانستیم به کجا برویم: City tower, Sydney Aquarium و Wild life

اما آخرش نرسیدیم آکواریوم رو بریم و بعدا رفتیم. اول رفتیم به سیتی تاور. یک برج بلند بود. اول رفتیم به سینمای ۴ بعدیش. یک فیلم کوتاهی درباره سیدنی  بود که ۳بعدی بود. وقتی که در فیلم چیزی حرکت می کرد زیر پای ما هم می لرزید. یا مثلا اگر در فیلم حباب می آمد از سقف  یک حباب هایی می آمدند و به همین خاطر ۴ بعدی بود. بعد رفتیم بالای برج و از آنجا پایین را دیدیم و جا هایی که رفته بودیم و می خواستیم برویم را هم همینطور. اقیانوس هم آن ته دیده می شد. یک چیز خیلی بامزه صندوق پستیی بود که زیرش نوشته بود که آن بلند ترین صندق پستی نیم کره جنوبی است که راست هم می گفت چون احتمالا کس دیگری این به فکر نرسیده بود. ما می توانستیم پول بیشتری بدیم و بالای برج ( در هوای آزاد ) روی یک سطح شیشه ای راه برویم. اما ما نرفتیم چون کمی گران بود وبرادرم شایان هم به خاطر سنش اجازه ی آمدن را نداشت. بعد که رفتیم پایین یک کتابچه می توانستیم بخریم با سه عکس از ما که قبلش گرفته شده بود و روی عکس سیتی تاور مونتاژ شده بود. بعد رفتیم به وایلد لایف. آنجا هم قبل از ورود عکسی ازمان گرفتند. وایلد لایف در واقع باغ وحش حیوانات استرالیایی بود که پر بود از مار های پایتون که همه می ترسن مبادا از قفسشون بیرون بیان. من چند وقتی شروع به یاد گیری زبان برنامه نویسی پایتون کردم و فکر می کردم عجب اسمی رویش گذاشته اند! آنجا قورباغه هایی هم بودند که از بس شباهت به پلاستیک داشتند آدم نمی توانست زنده بودن آن را باور کند. و مورچه هایی درشت با نیش هایی درشت هم آنجا بودند. و... کوالا ها و کانگورو های ناز و تنبل که از جایشان تکان نمی خوردند. خیلی جالب طوطی های رنگ آمیزی بودند که در اتاقی که آدم ها هم می توانستند تویش بروند میامدند و روی سر مردم می نشستند... همینطور روی سر پدر من! آخر هم یک کروکودیل بزگ که او هم تکان نمی خورد. کلا بنظرم تمام حیوانات استرالیایی مجسمه هستند! بعد که بیرون رفتیم کل کتابچه ی عکس را گرفتیم.

روز ۳

در این روز به باغ وحش Taronga رفتیم. با قایق رفتیم بعد هم تلکابین سوار شدیم. اونجا بلیتی که قبلا خریده بودبم را نشان دادیم. بعد شروع شد. اول رفتیم سری به کوالاها زدیم بعد رفتیم سراغ قسمت خزنده ها. دوباره هم تمام مارهایی را که آنجا بودند را دیدیم. البته دیگر انقدر خطرناک به نظر نمی آمدند، بلکه برعکس کمی دلم برایشان می سوخت. بیچاره ها مجبور بودند خودشان را جمع کنند تا نور فلاش بقیه مردم اذیتشان نکند. بعد یک مارمولک بزرگ را دیدیم که من تا دیدمش شناختمش. اون اژدهای کومودو بود. نه، من تاحالا اون رو ندیده بودم اتفاقا می خواستم قبلا ببینمش چه شکلیه. اون باغ وحش یک برنامه هایی داشت که خیلی جالب بودن. یکی از آن ها این طوری بود که یک آقایی از باغ وحش یک لاک پشت عجیب و غریب آورده بود و هر کسی که می خواست می توانست نازش کند. بعد رفتیم تمساح ها را دیدیم که خیلی جالب بودند. یک خوبی اش هم این بود که من می توانستم ببینم فرق کروکودیل ها و تمساح ها را می دانم یا نه. بعد هم رفتیم زرافه هارا دیدیم و بعد رفتیم غذا بخوریم. هر چند که پرنده های آن دور و بر نگذاشتند من غذا یم را بخورم. البته آن پرنده ها روز های بعد بیشتر هم اذیت کردند. بعد رفتیم به یکی از آن برنامه ها که توش فوک ها آمده بودند و شیرین کاری می کردند. خیلی بامره و زیبا بود! برای همین بعدش رفتیم به نمایش پرنده ها و آن جا پرنده ها همش پرواز می کردند و ... خلاصه خیلی جالب بود. بعد تندی رفتیم پلاتیپوس ها را دیدیم که هیچ حرکتی از خودشان نشان نمی دادند. و بعد رفتیم  کانگورو هارا دیدیم. خیلی جالب بود! ما کانگورو توی وایلد لایف دیده بودیم، اما این جا می توانستیم  کنار کانگورو ها قدم بزنیم. همان طور که گفتم خیلی جالب بود، هر چند که کانگورو ها دوباره حرکت زیادی از خود نشان نمی دادند! بعد خیلی عجله داشتیم بریم پنگون ها را ببینیم که آن جا را بستند و ما مجبور شدیم برویم.

روز ۴

در این روز ما می خواستیم برویم به Kanguru Vally. ما اول به مرکز خریدی به نام Woolworth رفتیم تا صبحانه بخریم خوریم. نکته ی جالبش اینجاست که در آلمان هم یک Woolworth هست اما آنجا فقط لباس می فروشند در حالی که در استرالیا خوراکی هم دارند. بعد صبحانه خوردیم و بعد راه افتادیم. یک کمی طول کشید تا رسیم اما منظره های زیبایی هم دیدیم. اول رفتیم یک جای پیک نیک که غذا بخوریم. شایان می ترسید که یک حشره ای او را نیش بزند تا وقتی که دوست بابا بهش گفت که وقتی به Kanguru Vally رسیدیم یک نوع گنج بازی می کنیم. هر چند که شایان بعدش هم نق می زد که آن بازی رو بکنیم! بعد رفتیم یک آبشار را ببینیم. یک آبشار واقعا زیبا... و بلند! بعد هم به یک رودخانه زیبا رسیدیم-خیلی خیلی زیبا. آنقدر زیبا که بابا نزدیک بود راضی بشود که ما در استرالیا زندگی کنیم! بعد رفتیم وسایلمان را از ماشین ببریم به جای پیک نیک. من در فکر این بودم که آیا این ها را توی وبلاگم بنویسم یا نه که یک مورچه گازم گرفت. از همان مورچه بزرگ های وایلد لایف بود! پام تا دو ماه بعد هنوز درد می کرد! بعد مادرم آمد و گفت : (بچه ها این ها همان مورچه های وایلد لایف هستند!) هنوز حرفش را کامل نزده بود که مورچه ها او را هم نیش زدند! با پادرد شدید خودم را به محل پیک نیک رسوندم. وقتی پایم بهتر شد رفتیم که گنج بازی کنیم. دو سه تا گنج پیدا کردیم. شب که شد آتش درست کردیم و غذایمان را خوردیم. بعد رفتیم تا حیوانی به اسم Wombat را ببینیم که دو سه تا هم پیدا کردیم. حیوانی خجالتی که به یک خوک یک خرس و یک موش غول پیکر شباهت داشت. بعد من و شایان به چادرمان رفتیم تا بخوابیم. اما من از ترس حشره های خطرناک خیلی کم خوابیدم. شایان می گفت توی خواب هم حرف می زدم و فکر می کردم که حشره ای آنجا بود!

روز ۵

بعد از صبحانه رفتیم به جستجوی گنجی دیگر. وسط راه چند تا گزنه دیدیم و حدس بزنید چه شد؟ بله درست است! من دستم به یک گزنه خورد و وحشتناک درد گرفت. تندی  دستم تاول زد. اگر از دستم عکس مینداختیم و اینجا می گذاشتیم این وبلاگ وبلاگ بسیار جالبی می شد! برای پیدا کردن گنج باید از تپه ای بالا می رفتیم. راهمان پر از گیاه بود. من هم که دست هایم درد می کردند مجبور بودم با پا آنها را کنار بزنم. راهی بسیار طولانی بود. بالای تپه پر از سنگ بود. آنجا یک رودخانه هم بود. گنح را که پیدا کردیم برگشتیم به چادر. وقتی به چادررسیدیم شایان که دو چوب در لباسش فرو کرده بود وانمود می کرد لئوناردو که یکی از لاک پشت های نینجای TMNT هست است. من به او گفتم که این کار را نکند اما او حرفم را گوش نکرد. وقتی ما وسایلمان را جمع می کردیم هر کسی که ما را می دید می گفت: ( شنیدم شما ها Wombat دیده اید! ) انگار که ما خیلی معروف شده بودیم! بعد رفتیم توی ماشین که برگردیم. در راه ما پرنده ای به نام Lyre Bird دیدیم. پرنده ای که در بهار صدا ها یی را که شنیده است را تقلید می کند. من خیلی دوست داشتم اون رو ببینم! بعد دیدیم که چیزی به دست های شایان چسبیده بود. یک کنه! آن موجود از آن چوب ها آمده بود و خودش را به شایان چسبانده بود. حتی بعدا یک  کنه در موهای من پیدا شد. البته اون به سرم نچسبیده بود و زود رفت. با این حساب تقصیر شایان است که من از آن به بعد از چوب می ترسم! بابا تند رفت یک  وسیله ی مخصوصی برای جدا کردن کنه ها خرید و کنه را زود از دست شایان جدا کرد. بعد رفتیم به خانه.

این قسمت اول سیدنی بود. بقیه اش را هم بعدا می نویسم. ببخشید که انقدر دیر می نویسم.




+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت15:11توسط شیوا میرزایی | |

آنیکا مسابقه را باخته بود. و باید به یک ماجراجویی می رفت. وقتی او به خواهرانش گفت که او در این مسابقه به اندازه کافی به ماجراجویی رفته است، آنها او را فقط تحقیر کردند. پس آنیکا سه روز بعد راه افتاد. او رفت و رفت و رفت، تا به گلی که آنیتا پاره کرده بود رسید. آن گل سه تکه شده بود. آنیکا با دقت نگاه کرد...

این... این... باورنکردنیست! بر روی هر گل یک فرشته کوچک و زیبا نشسته بود! با پاره شدن گل، مریض شدن مادر، و شکستن قلب آن شکارچی پیر بال آنها هم شکسته بود. آنیکا سه روز و سه شب از آنها مراقبت کرد تا آنها کاملا خوب شدند. آنها خیلی خوش حال شدند و با براورده کردن سه آرزو از او تشکر کردند.

آنیکا این ها را آرزو کرد : بهبود یافتن مادرش، زنده شدن برادرانش، و پولداری خوانواده اش.

وقتی آنیکا به راهش ادامه داد به خانه خود رسید.

برادرانش زنده بودند، مادرش سرحال بود، و آنها ثروتمند بودند.
خواهران او از کرده خود پشیمان شدند و مهربان.

+نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت12:37توسط شیوا میرزایی | |

مسابقه دوم اینطور بود: چون که فقط دختران در این مسابقه باقی مانده بودند، و همه استعداد آشپزی داشتند، دختران باید بهترین غذا را می پختند. آنیتا و آتنا باهم در خانه مانندند تا راهی برای پختن این غذا پیدا کنند. اما آنیکا به شهر رفت تا از بهترین آشپز ها درست کردن غذا ها را یاد بگیرد. او در نیمه راه، دختر کوچک و زیبایی را دید که در باران گریه می کرد و راه را بلد نبود. آنیکا که دختر مهربانی بود، راه را به آن دخترک نشان داد و او را به خانه اش برد. آن دختر زیبا دست از گریه کردن برداشت و از او تشکر کرد.او آنیکا را در زیر آن باران شدید تنها نگذاشت و او را با خود به خانه برد و با غذا های بسیار خوبی از او پذیرایی کرد. آنیکا از او پرسید که او این غذا های شگفت آور را از کجا آورده است و ماجرای مسابقه را برای او تعریف کرد. دخترک کوچک حرف های او را گوش کرد و به او گفت که این ها غذا های بهترین آشپز دنیا، یعنی پدر آن دخترک است. آنیکا خیلی هیجان زده و خوش حال شد و صبر  کرد تا پدر آن دخترک بیاید. وقتی او آمد، آنیکا ماجرایش را برای او هم تعریف کرد. پدر دخترک که از داشتن دوباره دخترک خوشحال شده بود، به آنیکا گفت که می تواند هر چه قدر که خواست از آن غذا بردارد و برنده شود. اما آنیکا که اهل تقلب نبود، اصرار داشت که غذا را خودش درست کند. بنابرین پدر آشپز آن دخترک به او درس آشپزی داد. آنیکا که استعداد زیادی داشت در دو هفته بهتر از همه آشپزی می کرد. او غذایی برای مسابقه پخت و به خانه برد. خواهر بدجنس او، آتنا، او را در اتاقش زندانی کرد و مانع نشان دادن غذایش به جک شد، چون خودش و آنیتا غذایی نداشتن. بعد آتنا به فروشگاه مواد غذایی رفت وغذایی ارزان و آماده خرید و برای مسابقه به پدرش نشان داد. چون که مادرش مریض بود، مادرش آنرا خورد تا شاید کمی بهبود یابد. اما، از بدمزه گی و بدبویی آن غذا، او بدتر هم شد. وقتی که آنیکا این را فهمید، تقلا به بیرون رفتن کرد. اما فایده ای نداشت. بنابرین سعی کرد که داد بزند اما هیچ کس صدایش را نشنید. او نمی توانست بفهمد که آیا آنها فقط برای نرفتن به ماجراجویی این کارهارا می کنند؟ یا برای مریض شدن مادر؟ یا برای رفتن او؟ او ناخواسته شروع به گریه کرد. اما گریه کردن فایده ای نداشت.باید کاری می کرد. او به اتاق نگاهی انداخت.اتاقی بود به هم ریخته و گرد و خاک گرفته. درست برعکس اتاق خودش. آنجا چیز های زیاد به درد نخوری بودند: یک بادبزن خراب، چند میز خیلی کوچک شکسته، نقاشی های زشت دوره خردسالی آتنا، و... یک پنجره! او دوید به سمت پنجره کوچک و به بیرون پرید. او بدجنسی های خواهرانش را کاملا فراموش کرد و به سوی مادرش دوید. مادرش در حال مرگ بود. اوباید جلوی این را می گرفت. اما نمی توانست او قول داده بود که تا آخر مسابقه شرکت می کند.

+نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت12:37توسط شیوا میرزایی | |

قسمت سوم مسابقه: این خیلی بد بود که آنها فقط کمی پول داشتند.  پس از مریضی مادر آنها بسیار پول برای دارو و درمان های بی اثر خرج کردند و دیگر چیزی برای خوردن نداشتند. پس آنها به دنبال پول رفتند. آنیکا مجبور بود با خواهرانش به جستجو برود. چون که آنها خواهر ان بزرگتر او بودند. آنها رفتند و رفتند و رفتند تا به آتشی رسیدند. آنجا چند مرد نشسته بودند و مرغ سرخ شده می خوردند.  یکی  از مرد ها به آنها سه مرغ تعارف کرد. هر چند که خواهران کمی غذا همراه خود داشتند و آنیکا حتی اجازه دست زدن به آن را هم نداشت، دوقولو های خسیس کمی گرسنه بودند. برای همین هم آتنا آنجا ماند و گفت که آنها غذای کمی برای خوردن دارند پس چند مرغ بزرگ برای بردن مسابقه کافی است. آنیکا هم حرف او را تایید کرد و گفت که  به همین قانع است. اما آنیتا اوا را به بالا ی یک کوه کشاند. آنیکا که همیشه نیمه پر لیوان را می دید، با خود فکر کرد که اما آدم باید پشتکار داشته باشد و تلاش کند، پس این هیچ اشکالی نداشت. آنها رفتند و رفتند تا به دریاچه ای رسیدند. در این دریاچه مقدار زیادی طلا، الماس و یاقوت بود. اولین چیزی که آنیکا به آن فکر کرد این بود که چرا این دریاچه انقدر کثیف است. اما آنیتا فوری در آن پرید.  آنیتا که سعی می کرد شنا کند داد زد: من نمی توانم این ها را بگیرم... من اصلا شنا بلد نیستم! آنیکا سریع در دریاچه پرید و او را نجات داد. آنیتا زود به استراحت احتیاج داشت. پس آنها از کوه پایین رفتند و بعد به طرف خانه دویدند. آنها در راه آتنا را دیدند. او تمام مرغ ها را به تنهایی خورده بود و چیزی برای برنده شدن نداشت. آنها او را هم با خود بردند. این قسمت از مسابقه را کسی برنده نشد.


+نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت12:37توسط شیوا میرزایی | |

روزی روز گاری و در جنگلی دور و انبوه از گیاهان مردی زندگی می کرد.او در پاریس خانه ای داشت و اغلب به آنجا می رفت.او که جک نام داشت با زنی هندی ازدواج کرده بود.یک سالی می شد که جک ازدواج کرده بود. آنها بسیار ثروتمند بودند. جک بسیار زیبا و مهربان بود و معمولا همیشه کلاه و کت و شلواری آبی رنگ میپوشید و ساعت طلایش را در جیبش می گذاشت. رفتار جک کمی عجیب بود. طوری که حتی در روز هایی که باران نمی آمد هم چتر مورد علاقه اش را در دست می گرفت. آنها سه پسر وسه دختر داشتند. روزی قرار شد مسابقه ای برگزارکنند...


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت12:37توسط شیوا میرزایی | |

ما از اول جولای اومدیم در شهر  سر سبزکوچکی نزدیک آخن ( که نسبتا شهر بزرگیه) به نام اشتولبرگ (Stolberg) زندگی می کنیم. یک خانه جدید بزرگ هم داریم. من هم ممکنه یک خرگوش  یا گربه به عنوان حیوان خانگی بخرم. من و شایان  هم اتاق هامون جداست. خلاصه خیلی خوش حالیم. فقط اساس کشی خیلی سخت بود. کمی از چیز های مان را هم انداختیم دور که اساس کشی آسان تر شود. برای همین مجبور بودیم به خرید آن وسایل برویم. در این اوایل  متوجه شدم که چشمم ضعیف شده است. وقتی به چشم پزشکی رفتیم او این حرف مرا تایید کرد. بنابراین یک عینک خریدم. و بعد هم به جستجوی یک دبیرستان رفتیم.این شهر کلا فقط دو دبیرستان خوب دارد که یکی از آنها فاصله اش با خانه ما خیلی کم است. و همان طور که نمی دانید آن یکی خیلی دور است. اما، بهتر می باشد. و من هم در همان دبیرستان بهتر و دورتر که نامش goethe است ثبت نام کردم.وقتی که بالاخره اساس کشی مان نیمه تمام شد، قصد رفتن به تعطیلات تابستانی داشتیم. باید تصمیم می گرفتیم که به کجا برویم. انتخاب سختی بود بین آمریکا و ایران. گاهی من سفر به ایران را ترجیح می دادم و گاهی هم سفر به آمریکا را.برادرم به خاطر بازیگر شدن در هالیوود ( چیزی که محال است و من هم  آرزویش را دارم ) آمریکا را دوست داشت. بالاخره، پس از اصرار شدید من و مادرم، همه قبول کردیم که به ایران برویم. ما برای بیست و هشتم  جولای پرواز داشیم. انقدر خوش حال بودم که در پوست خود نمی گنجیدم. و بعد، رسیدیم به مشکل ترین قسمت کار: انتخاب سوغاتی ها برای فامیل و دوستان که خیلی خیلی طول کشید و خیلی خیلی خستگی داشت. و  بعد هم همش ثانیه شماری می کردیم که به ایران برویم. سرانجام روز پرواز سر رسید. و به طرز عجیبی حوصله مان در هواپیما سر نرفت. بعضی وقت ها آرزو می کنم که هیچ وقت به آلمان نرفته بودم. اما آن وقت هیچ وقت هم این کشور شگفت انگیز را ندیده بودم.
به هر حال، بعد از یک و نیم سال، اینک ما اینجا هستیم، ای ایران! 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت20:39توسط شیوا میرزایی | |

الان ما دو هفته تعطیلات داریم. بخاطر عید پاک. برای همین هم وقت بیشتر برای نوشتن دارم.(البته یک وقتی فکر نکنید من خیلی کار دارم.) چون که فردا روز کتابه جمعه یک جشن توی مدرسه مان داشتیم. یک نویسنده و تصویرگر آمدند و راجب کتابشان باهامون حرف زدند. این آدرس کتابست و اینهم آدرس تصویرگره.

من از تلویزیون اینجا خیلی خوشم میاید. چون که یک شبکه کودکان دارند. و توی کارتن های شان یک عالمه آهنگ هست. نمیدونم شاید بخاطر این از وقتی آمده ایم اینجا خواننده می خواهم بشوم!

راستی ما یک سال است که اینجاییم. من بعضی چیز های ایران رو یادم رفته.اما دوست ها و خوانواده ام را نه زیاد. خیلی وقت ها هم خواب ایران رو می بینم.

یک سوال : من می توانم توی وبلاگم آمارگیری بکنم؟ ممنون.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت17:47توسط شیوا میرزایی | |

این آلمانی ها هم جشن ها بامزه ای داردند مثل هالوین  و کریسمس و عید پاک. توی هالوین بچه ها خودشون رو یک شکل ترسناک می کنند(البته بعضی هاشون هم خودشان را شبیه پرنسس ها می کنند!) و می روند دم خانه ها زنگ می زنند و شکلات می گیرند! این جشن در واقع یک جشن آمریکاییه. و از این میاید : در زمان های قدیم مردم فکر می کردند که در ۳۱ اکتبر ارواح میایند. ولی الان در هالوین جشن است!

کریسمس جشن خیلی بزرگ تریه. حداقل این جا که این جوریه. درخت کریسمس از آلمان میاد. که تزیینش می کنند و زیرش کادو می گذارند که م‍ثلا بابا نوءل میاورد.

 فکر کنم بزرگ ترین جشنی که تاحالا دیدم کارناوال (fasching) باشه. کارناوال یک کلمه ایتالیاییه که به معنی غیر گوشت است: زمانی که مسیحیان۴۰ روز روزه می گیرند. این جشن ۲ هفته قبل از این روزه است. مردم اینجا جشن می گیرند که هنوز می توانند گوشت بخورند. و این جا هم مثل هالوین مردم خودشان را به شکل های مختلف در میاورند. 

به حر حال ما که توی ایران فقط یک جشن درست و حسابی می گیریم که نوروزه.

+نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت19:24توسط شیوا میرزایی | |

  حدود یک ماه ‍‍‍‍‍‍پیش ‍‍‎‎( عذر می خواهم که اینقدر دیر می نویسم) به یک باغ وحشی رفتیم. که فکرکنم اینطور بود.

کنار بلیت فروشی چند فروشگاه مربوط به حیوانات بود. ما از یکی از آن ها چندتا هویج خریدیم تا به اسب ها غذا  بدهیم. کنار آن ها یک زمین بازی کوچک برای بازی بچه ها بود که ما به آنجا نرفتیم ( چون خیال داشتیم که بعد از بازدید باغ وحش به آنجا برویم، اما بعد دماغمان سوخت وقتی دیدیم باید دوباره تمام پول رابدهیم!). بعد، به تماشای فیل ها رفتیم. دیدن فیل ها در هین خوردن خیلی بامزه بود. در کنار آنها یک جنگل محافظت شده قرار داشت. ما آنجا آنقدر ایستادیم و زل زدیم به امید اینکه شاید یک آهویی، روباهی چیزی ببینیم. آخر سر هم چیزی ندیدیم. بین آن جنگل و فیل ها، سوال های بامزه ای  که فکر کنم مربوط به حشرات بودند، بر روی تخته های چوب بزرگ بودند که باید می چرخاندیشان تا جوابشان را ببینی. ما سعی می کردیم با زبان آلمانی کممان آن ها را جواب بدهیم. سوال های بعدی تر دیگر مربوط به حشرات نبودند، بلکه مربوط به پرندگان. سپس جعبه هایی آن جا بودند که درون آنها تخمهای پرندگان، پر، نوک و پنجه های پرندگان و چیز هایی از این قبیل بودند. بعد هم به تماشای بقیه حیوانات رفتیم: میمون ها، راکون ها، روباه ها، شیر ها، آهو ها، زرافه ها و...

از همه بیشتر از کندوی زنبور ها خوشم آمد. جایی که زنبور خیلی زیادی وجود داشت. بعد دلیل این را فهمیدیم: آن جا یک جعبه شیشه ای  بود که کندو ی آنها بود. ما می توانستیم آنها را در حال درست کردن عسل از پشت آن جعبه  ببینیم. کنار آن ها توضیحات و عکس  مربوط به آنها بودند. 

آخر از همه هم بستنی خوردیم.

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت20:0توسط شیوا میرزایی | |

جاتون خالی اینجا خیلی خوش می گذره .........

همه چیز جز نمهفیدن زبانش!

خب ،سه  هفته  پیش(فکر کنم) رفته بودیم یک جایی توی یک شهر دیگر ،که آنجا بچه ها  روی وسایلی که دیگر نمی خواستند  قیمت میزاشتند و می فروختند .همه چیز از لباس و اسباب بازی و سی دی گرفته تا کتاب. پر میز هایی  که رویشان چیز های دست دوم چیده شده بود پر بود. من که میخواستم اسباب بازی بخرم با یک کیسه پر از کتاب به خانه آمدم! وسایل بازی (تاب ، سرسره و......)هم بود.گریم هم!

خب این پست پست خیلی کوچک بود نه؟ آخر من می خواهم همه چیز را آرام آرام تعریف کنم...

تا پست بعدی خداحافظ!


+نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت17:40توسط شیوا میرزایی | |