تکامل (دگرگونی)
برای آموختن علم،باید درباره دانشمندانی که درباره آن تلاش کرده اند هم بدانیم. و اگر می خواهیم از روند شگفت انگیز تکامل سر در بیاوریم باید از اسرار دانشمندان بزرگی مانند دانشمند انگلیسی،چارلز داروین سر در بیاوریم.
چارلز داروین کارهای عجیبی می کرد... او برای کرم ها ساز می زد تا بفهمد که آیا آنها می توانند صداهای مختلف را شنیده و تشخیص دهند یا خیر.او به گیاه حشره خواری به نام درزرا گوشت داد تا ببیند غذا را چگونه هضم می کند.حتی یک روز او وقتی مشغول جمع آوری سوسک ها بود سوسک مورد نظرش را پیدا کرد.اما دست هایش بند بود....
او یکی از سوسک ها را در دهانش گذاشت تا دستش آزاد شود و توان گرفتن آن را داشته باشد.
در ماه دسامبر سال 1831 میلادی چارلز تصمیم گرفت سوار بر کشتی بیگل (سگ شکاری پا کوتاه) برای اکتشافات علمی به سفری 5 ساله رود.او طی این سفر راز بزرگی به نام دگرگونی را بر ملا کرد.....
ادامه دارد...
1.مغز
مغز قسمتی از بدن است که به شما می گوید در اطراف شما چه می گذرد.بعضی از اجزای مغزعبارتند از: مخ،مخچه،ساقه مغز،تالاموس،هیپوتالاموس،مدولا،غده هیپوفیز،غده پینه آل و سیستم لیمبیک
مغز انرژی خود را ازقند و اکسیژن موجود درخون،تامین میکند.پس در حدود 750 میلی لیتر از این ماده قرمز در هر دقیقه در آن جریان دارد.مغز به وسیله عصب ها با همه ی قسمت های بدن ارتباط دارد.
2.آرسنیک
آرسنیک یک سم یا در واقع یک فلزدار و ماده ای خاکستری-سفید رنگ است.از عوارض مصرف این سم عبارتند از ضعف و بی حالی،اسهال و استفراغ،ورم صورت،عفونت چشم ،بینی و دهان می توان نام برد.
از 4 روز پیش مریض بودم.حالا دارم خوب میشم.اما حالا شایان مریضه و تب کرده.معلوم نیست،دکتر گفته شاید آنفولانزایa گرفته باشیم....
اخطار!
مواظب باشید !آنفولانزا !تورو خدا مواظب خودتون باشید.


من اون دختر کوچولوی جلویی هستم که جلوی آنی ایستادم.
قسمت اول
(جین مستقیماً به چشم های مادرش نگاه می کرد. اشک های جین دانه دانه روی جسد می افتادند به طوری که جسد تا پنج دقیقه ی دیگر کاملاً خیس می شد. اِما که کوچکترین خدمتکار قصر بود ، جین را بوسید و برایش توضیح داد که تمام انسان ها می میرند و مرگ ملکه امری طبیعیست. اما خود اِما هم گریه می کرد. ناگهان در باز شد و مری آمد . مریٍ خدمتکار دست خواهرش را گرفت و گفت : اِما! زود بیا اینجا!
اِما از اتاق بیرون رفت و جین را با غصه هایش تنها گذاشت.)
این حرف ها رو جین زد. وقتی جین از عالم کودکی خود بیرون آمد، دید آنیکا به خواب رفته .وقتی جین خوابید خواب دخترش را دید. دختری به نام آنیکا....
در سرزمین پریان ، و در کنار موجهای زیبای دریا باغچه ای کوچک ولی زیبا وجود داشت . این باغچه ی قشنگ و سرسبز ، برای فرشته ی پیری به نام مارلین بود. مارلین دختر زیبایی به نام آنیکا داشت. آنیکا دختر با ادبی بود که با پدر عزیزش مارلین در کلبه ای در وسط باغ زندگی می کرد.آنیکا خیلی باهوش بود. آنیکا یک لباس بلند و زیبا داشت که صورتی رنگ بود و در پایینش روبان ها ی زیبا به چشم می خوردند. آنیکا مو هایی طلایی رنگ داشت . پوست او چنان خوش رنگ بود که حتی نمی توانید تصورش را کنید. او لبان سرخابی رنگی داشت و خیلی ناز و دوست داشتنی بود.
داستان ما از اینجا شروع می شود که....
مارلین توی تخت دراز کشیده بود و نفس های آخرش را می کشید .
آنیکا هم روی صندلی کنار پنجره و تخت نشسته بود. مارلین به بال شکسته اش اشاره کرد و گفت : می بینی دخترم ؟ تو باید از بال ها و عقلت و تمام نعمت هایی که خدای بزرگ به تو داده به خوبی استفاده کنی ، عزیزم.
یک اشک از گونه ی سرخ آنیکا پایین غلتید. اشک او درست روی قلب پدرش افتاد. مارلین جان دوباره گرفت اما لحظاتی بعد او جان داد.
غروب شده بود. آنیکا چنان اندوهگین شد که تا صبح گریه کرد.
وقتی گریه اش تمام شد، به خواب عمیقی رفت .او درخواب پدرش را دید که دسته گلی زیبا به او تقدیم می کرد . وقتی از خواب بیدار شد ، بعد از ظهر شده بود. وقتی از پنجره بیرون را تماشا کرد، منظره ای باور نکر دنی دید.او دید که گلهای باغچه دقیقا شبیه گلهایی بود که در خواب دیده بود. مارلین همیشه در قلب او می ماند . او واقعا از نعمتهای خدا به خوبی استفاده کرد.روزی روز گاری و در جنگلی دور و انبوه از گیاهان مردی زندگی می کرد.او در لندن خانه ای داشت و اغلب به آنجا می رفت.او که جک نام داشت با زنی هندی ازدواج کرده بود.یک سالی می شد که جک ازدواج کرده بود. آنها بسیار ثروتمند بودند. جک بسیار زیبا و مهربان بود و معمولا همیشه کلاه و کت و شلواری آبی رنگ میپوشید و ساعت طلایش را در جیبش می گذاشت. رفتار جک کمی عجیب بود. طوری که حتی در روز هایی که باران نمی آمد هم چتر مورد علاقه اش را در دست می گرفت.آنها سه پسر و3 دختر داشتند. روزی قرار شد مسابقه ای برگزارکنند و هر که برنده شد به بقیه دستور دهد و بازنده ها هم دستور را اجرا کنند .در مسابقه دختر کوچک که آنیکا نام داشت برنده شد و او گفت که دستوری نمی دهد و فقط فردا به ماجراجویی می رود.
وقتی او حرکت کرد خیلی خوش حال شده بود زیرا از دست برادران بدجنسش خلاص شده بود.
انیکا به سر زمین پریان رسید و از یک پری دریایی خواهش کرد که برادرا نش رامهربان کند.پری گفت برای این کار مجبور است آنیکا را به اژدهایی بالدار تبدیل کند.از آن طرف خواهران آنیکا که نگران خواهرشان بودند به راه افتادند ودر زمان یک جنگ به کوهی رسیدند.اژدها}انیکا{ هم به آن طرف کوه رسید.ناگهان کوه از وسط شکافت و او از خواهر هایش جدا شد. او به طرف خواهر هایش پرواز کرد. یکی از تیر های دشمن به بالش خورد و بر زمین افتاد.یکدفعه صدایی شنید: بیدار شو! آنیکا از خواب بیدار شد. از آنروز به بعد دیگر برادران آنیکا مهربان بودند.
In beautiful sky an angle lives. Angle said: I have a sister .my sister's name is anika. Anika have a crocodile. Crocodile's name is dartanian. Dartanian is big
!